|
جوانه ها
|
||
|
من به دنبال یک جرعه هوای آزاد |
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده یه عادت
خدایا هر کجا و در کنار هر کسی که هست زندگیش رو شاد و پر سعادت کن.(الهی آمین)
دوستای عزیزم این بار با این آپم سر همه تون رو درد آوردم این خلاصه ای از اون چه بود که بر منو عشقم گذشت منو بخشید دلم خیلی خیلی پره.
فلک در قصد آزارُم چرایی؟ گلُم گر نیستی خارُم چرایی؟
تو که با مو سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی به خوابُم؟
*من که باور ندارم اون همه خاطر ما
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
*یه روزی میاد که نمی دونیم کی هستیم یار کی بودیم و عشق کی شدیم وچی هستیم
شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد نده زندگیمو بر باد ، نده زندگیمو بر باد
آری این شعر به یادگار از او به عنوان سر فصل شروع عشق ما برای همیشه در دفتر عهدمون نزد من به یادگار موند.
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتی در خاطری شکسته اسمی که از بر کردیم
می دونم که خیلی وراجی کردم اما وقتی دلم می گیره نمی تونم جلوی حرفامو بگیرم.
عشق اولین تو بودی
هر کسی پس از تو آمد
خلوت منو بهم زد
لطفاْ حتماْ بخونید و نظر بزارید ممنون.
از دست عزیزان چه بگویم،گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
بیهوده نیست که یه دوست یه عزیز یه بزرگوار کسی که همیشه طنین گرم صداش همدم شب گریه های من بوده می گه :
مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده.........
*چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایست
ببین مرگ مرا در خویش
که مرگ من تماشایست
همراهان گرامی اینک که پس از مدتی برگشتم باز هم می گم که این بازگشت رو اول مدیون آقا امام زمان(ع) و بعد یکی از دوستای عزیزم هستم و امیدوارم بعد از این در زندگیم امید طلوع کنه وگرنه همچنان باز هم خاموش خواهم شد.
همراهان گرامی لطفاْ در پست پائینی نظراتشون رو ابراز کنن باسپاس.
( برداشت آزاد ) :
بیا گل خونه کن ویرونه هارو که قمری جای زاغا رو بگیره
دیشب همه جا شلوغ بود ، همه جا چراغانی و پر از سر و صدا بود. اما به چه قیمتی !؟ به چه بهانه ای !؟ تولد امام زمان (ع) !!! چه قدر پست و حقیر شده ایم که حتی توی چنین مراسم و اعیادی هم به دنبال هوا و هوس خودمونیم . راحت تر بگم ، این مراسم و مجالس که ۹۹ ٪ رو هم جوون ها تشکیل میدن ، جولانگاه آمار بازی و شماره دادن و این جور کارها شده. این آپ رو من مدیون یکی از دوستای گلم هستم که در تمام طول جاده عشق اون برادر و برابرم بوده . آره اون هنوز وجدانش بیدار بود. و غیرت و تعصبش هوشیار، بغض کرد و آروم در گوش من گفت. و من دنبالش. آره ... بارید ... و خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم که تونست خودش رو سبک کنه اما من که نتونستم پس همچنان پر از سنگینی بودم . اما این حرفش باعث این آپ شد که گفت : یا امام زمان(ع) غریب ، میگن امام رضا غریبه !!!
وای خدایا !! من از حرفش آتش گرفتم . اما حرف آخر: چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟!!!
خویشتن خویش را هوایدا کن کمال این است و بس
* (( یک نفر میاد که من منتظر دیدنش ام یک نفر میاد که من تشنه ی بوییدنش ام
خالی سفره مونو پر از شقایق می کنه واسه موجای سیا دستا رو قایق می کنه
مث یک معجزه اسمش تو کتابا اومده تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده ))
شعر از شهیار قنبری
با این همه اگه این حقارت و پستی رو به همه نسبت دادم امیدوارم که منو ببخشید و این عید بزرگ رو به همه ی عاشقان و منتظران واقعی آن حضرت تبریک عرض می کنم .
* امیدوارم که وبلاگ جوانه ها هم چنان پذیرای نظرات گرم شما عزیزان باشد.
مردابم و از رود شدن مایوسم عمری است درون خویشتن محبوسم
ای عشق بیا مرا به دریا برسان گر لطف کنی دست تو را می بوسم
به تو می گم عاشقی ثمر نداره واسه تو جز غم و درد ِ سر نداره
به خدا منو رسوا کردی ای دل همه جا مشت منو وا کردی ای دل
اگر چه هنوز آن روی خوش زندگی را ندیده ام و همواره در غم و اندوه غوطه ورم و نمی دانم ترانه هایم را تقدیم که می کنم! و اگر چه هنوز و همواره قلبم را می شکنند و احساساتم را"قربانی خواسته های دیگران می کنند" اما آری خیالی نیست ما که بیست و یک سال است همواره سوخته ایم و ساخته ایم پس بیش از این نیز خواهیم سوخت . پس دیگر برای من که وجودم و ذهنم چون دالانی خشک و متروک شده که کوچکترین نسیم و صدای بلند ترین زوزه ی باد در آن آوای تنهائیست و حتی خفاشان خیال هم آن را به عنوان خانه ی سیاه نخواسته اند تنها خواهم زیست و تمام سعی ام را می کنم که با تمام ، نا تمامی ها ، تمام مشکلات با روی خوش ِ امید روبرو شوم . آری آن امید که چندی پیش در چند پست قبلی(قبل از سال ِ نو ) از آن سخن گفته بودم جز شبحی که نقاب امید را بر صورتش زده بود نبود .
پس هم چنان:
حرف تنهائی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهائی شاید یه راهه
راهییه تا بی نهایت
قصیه همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
شعر:اردلان سرفراز
------------------------------------------------------------------------------
" دیروز یک روز ِ به یاد ماندنی بود ... "
هوای بارانی ، دانشگاه آزاد واحد کرج ، همراه ِ میلاد ، سالن ِ همایش و ... سر انجام اتفاق افتاده بود ... همایش ِ بزرگ داشت استاد بزرگ ادبیات ِ معاصر ایران ، استاد " شمس ِ لنگرودی " با حضور ِ مترجم برجسته ی کشورمان " دکتر احمد پوری "... واقعا هیجان انگیز بود . ملاقات با خود استاد از نزدیک و شنیدن اشعارش با صدای خودش واقعا تجربه ای به یاد ماندنی بود ... من و میلاد دیروز یک روز فراموش نشدنی را پشت ِ سر گذاشتیم ...
در پست های بعدی شما را در جریان ِ آن چه که بر ما گذشت و سخنانی که گفته شد و شنیدیم خواهم گذاشت و شما را بیشتر با این استاد بزرگ و آثارش آشنا خواهم کرد .
"برای ستایش ِ تو همین کلمات ِ روزمره کافی ست
همین که کجا می روی ؟ دلتنگم
برای ستایش ِ تو همین گل و سنگریزه کافی ست
تا از تو بتی بسازم ...."
سروده ی " شمس لنگرودی "
۱۳۸۶/۲/۸
قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر پروازباز با باز نبود شعار پرواز
وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت ، در چنین قرنی که دانش حاکم است
عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگی ست درماندگی ست شرمندگی ست
قرن ، قرن آتش نیست قرن یک هوای تازه است
فکر ها را شست و شوئی لازم است
گم شدیم گر در میان خویشتن ، جست و جوئی لازم است
نازنین ها از سفیدی تا سیاهی را باید سفر کنیم
خرسند شدیم از اینکه امروز
رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شو
گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز
اما دو سوال از همراهان گرامی آیا امروز رنگی دیگر است؟ و آیا از این نکته هزار نکته آموخته ایم؟
و آبیاری علفزارها
و دریغ یک بوی خاک باران خورده
و حسرت از قهر آسمان
و خاموشی باران
دوباره بهار شکفت
اما ای کاش نمی شکفت
که چه بهاری است....بی ول وله.....بی آوای خوش.....بی رقص قاصدک
با اندامی پر از ریش زمستان
هه،چه بهاری
پر از زیبایی خاموش!
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
ایستاده بودم و چون افق ِ روشن قد بر افراشته بود ، امید دوباره بازگشته بود و می خواست اجازه بگیرد . خوشحال بودم . دوباره آغازی تازه ... از نو ... زیبا ... انگار تو آن جا بودی و من با خود زمزمه می کردم :
تا گنج ِ غمت در دل ِ ویرانه نهان ست
همواره مرا کُنج ِ خرابات مُقام است ...
راه به بطری رسیدم که با تمام قدرت شوتش کردم و به خود گفتم ای کاش سرنوشت هم همین طور بود
و راحت می شد از گذشته ، گذشت آنقدر آرام قدم می زدم که هر کس مرا می دید چه اندیشه ها که در
رابطه با من که نمی کرد آری حکایتم شده بود حکایت مردی در آغاز فصل تتنهایی و در لاک خود فرو رفته
بودم با دستانی آبستن به هرم غریبه آشنایی سفر کرده که در جیب خود آویخته بودم.
و حال در میان کوره راهی ایستاده بودم که نمی دانم آیا در آن نشانی از ذرات ِ روشنی است یا نه ؟
تو ، کوچه های آشنایی
تنها ترین غریبه ام
از بد این روزگار
تنها ترین همدم من تنهای ِِِِ ، تنهای ِ
آرزوی تموم شدن ، تنها ترین آرزومه
اگه یه شب که سر روی بالشت می زارم
سپید رو من نبینم ، چقدر خوبه
چقدر خوبه
این یعنی خواب ابدی
تو کوچه های آشنایی
|
|